تا شقايق هست زندگي بايد كرد
شعري از فريدون توللي
ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنندتا داستان عشق وطن باورت کنند من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویشبس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتیخدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند گر واکند حصار قزل قلع لب به گفتگوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریزدل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروهخواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنندتا داستان عشق وطن باورت کنند
من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویشبس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتیخدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گر واکند حصار قزل قلع لب به گفتگوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریزدل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروهخواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
+ نوشته شده در 86/09/06 توسط مهدي |
سيه چشمی به کار عشق استاد درس محبت ياد می داد مرا از ياد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از ياد شما ميتوانيد اين وبلاگ را از طريق اين آدرس هم ببينيد. www.hazarah.tk
فرزانه شيوا خيرالله مهدي محيا وبلاگهاي فارسي زبان كشورهاي ديگر زينب دختر هزاره
RSS