+
نوشته شده در 86/09/28 توسط مهدي
|
خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 86/09/22 توسط مهدي
|
ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
+
نوشته شده در 86/09/06 توسط مهدي
|