عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو
نیما
+
نوشته شده در 88/05/24 توسط مهدي
|
شعر سفر
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه
+
نوشته شده در 88/05/23 توسط مهدي
|
سلام به همه
من در اتریش هستم
ازین به بعد از اتریش براتون مطلب میفرستم.
+
نوشته شده در 88/05/23 توسط مهدي
|
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من همچو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک با ش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و ترا به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
+
نوشته شده در 86/12/21 توسط مهدي
|
تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
تو چون یک هدیه فیروزه ای
رنگ مرا بر قایق رویا نشاندی
و با یک لطف یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواند ی
تو دیار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
چون حسی غریب و واژه های سرخ
میان دفتر روحم نشستی
تو دریای ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
و تا وقتی روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی
+
نوشته شده در 86/11/06 توسط مهدي
|
ای علی ای عشق تو در دل نهان
ای علی ای مهر تو در ما عیان
ای که ما را در جهان تو سروری
در دل گم گشته ام تو رهبری
ای که گویند یک جهان تسبیح تو
ای که بالند یک جهان بر دین تو
دست ما گیر که ما بیچاره ایم
بی کس و بی آشیان آواره ایم
در جهان هر کس که شد بر ایسگاه
در وجودش از تو بوده بی قرار
دست ما گیر که ما بیچاره ایم
بی کس و بی آشیان آواره ایم
در جهان هر کس که شد بر ایسگاه
در وجودش از تو بوده بی قرار
ای علی آرام دلهامان تویی
ای علی پایان غم هامان تویی
ای علی ای ساحل آرامشم
با وجود عشق تو من سر خوشم
+
نوشته شده در 86/10/27 توسط مهدي
|
موش گفت:
- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.
گربه در حالي كه او را مي دريد چنين گفت.
داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نويسنده ي اهل چک
+
نوشته شده در 86/10/23 توسط مهدي
|
+
نوشته شده در 86/09/28 توسط مهدي
|
خدایش با او صحبت کرد ....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در 86/09/22 توسط مهدي
|
ترسم ز فرط شعبده، چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من، رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو، ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم، ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند
گر واکند حصار قزل قلع لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند
بر زنده باد گفتن ِ این خلق ِ خوش گریز
دل بر منه، که یک تنه در سنگرت کنند
پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه
خواهان که کاوه ی آهنگرت کنند
+
نوشته شده در 86/09/06 توسط مهدي
|
برای این کار:
شما ابتدا نیاز به یک سی دی Bootable دارید. این نوع سی دی در هر مکانی یافت میشود. سی دی نصب ویندوز شما هم احتمال بسیار زیاد Bootable است.
همچنین میتوانید خودتان یک فلاپی بوتیبل بسازید. آموزش این کار قبلأ در ترفندستان مطرح شده است.
مهم این است که شما به نوعی وارد خط فرمان شوید.
همچنین اگر DOS دارید میتوانید از آن استفاده کنید.
پس از ورود به خط فرمان با استفاده از هر یک از طرق بالا کافی است دستورات زیر را با دقت وارد نمایید:
DEBUG
O 70 71-
O 71 72-
O 72 73-
Q-
دقت کنید بعد از وارد کردن هر خط دکمه Enter را بزنید ، سپس خط بعدی را وارد کرده و مجدد Enter بزنید تا به خط پایان برسید.
اکنون پس از وارد کردن آخرین خط کار تمام است و شما میتوانید مطمئن باشید پسورد BIOS شما پاک شده است.
حال سیستم را Reset کنید و مشاهده کنید که دیگر پس از ورود به سیستم از شما پسوردی خواسته نمیشود.
+
نوشته شده در 86/01/10 توسط مهدي
|
در کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
منتظرم باش
وای که چقدر تنگ دلم
برای گرم بوسه هات
بهم بگو که خالیه
جای لبم روی لبات
وای که چقدر
سرد دلم
بدون گرم نفسات
انگار کور لحظه هام
بدون مخمل نگات
من بی قرار من بی قرار
توی این کویر انتظار
به هر طرف رو میکنم
دیوان وار
دیوانه وار
تشنه به دنبال تو ام
تشنه به دنبال فرار
در عطش دیدنتم
در عطش یک قطره آب
در کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
در کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
متنظرم باش
در کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
متنظرم باش
در کوچه ی عشق
کوچه ی عشق
یادت نره قرارمون
نه تنها امشب هر شبِ
نیاز دیدنت برام
هر لحظه یه روز و شبِ
شب و زمستون و بهار
گذشتن از پیش چشات
شاهد چند تا قتل زرد
بدون تو بوده نگام
از بی تو بودن عاجزم
در انتظار معجزم
به خاطر تو مونده ام
به خاطر تو زنده ام
در کوچه ی عشق کوچه ی عشق
در کوچه ی عشق کوچه ی عشق
منتظرم باش
در کوچه ی عشق کوچه ی عشق
در کوچه ی عشق کوچه ی عشق
منتظرم باش
منتظرم بـــــاش
منتظرم بـــاش
+
نوشته شده در 85/10/14 توسط مهدي
|
+
نوشته شده در 85/09/01 توسط مهدي
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
نظرت يادت نره!!!
+
نوشته شده در 85/08/22 توسط مهدي
|
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز
+
نوشته شده در 85/07/29 توسط مهدي
|
| خودمان باشیم اگر خواهان حقيقتیم |
|
| براي دشمني که در حال فرار است ،باید پلي از طلا ساخت |
|
| آنکه با خودش تنها است هنوز کامل نيست |
|
| بزرگان زاده نمي شوند - ساخته مي شوند |
|
| شکست وجود ندارد مگر در ذهن سازنده اش |
|
+
نوشته شده در 85/07/28 توسط مهدي
|
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم
وگر هر لحظه رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم
تو زهري زهر گرم سينه سوزي
تو ش يريني كه شور هستي از تست
شراب جام خورشيدي كه جان را
نشاط از تو غم از تو مستي از تست
به آساني مرا از من ربودي
درون كوره غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند دل از عشق برگير
كه نيرمگ است و افسون است و جادوست
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه هنگام درد
غمي شيرين دلم را مي نوازد
اگر مرگم به نامردي نگيرد
مرا مهر تو در دل جاوداني است
وگر عمرم به ناكامي سرآيد
ترا دارم كه مرگم زندگي است
+
نوشته شده در 85/05/29 توسط مهدي
|